دیروز این عكس رو تو فانوس دیدم. عكس آدم هایی كه از ترس، خودشون رو به نزدیكترین پناهگاه! رسوندن . سراشونو پایین گرفتن و پشت هم قایم شدن. بعضی از اونا آروم سرشونو به بیرون حركت می دن تا اوضاع رو بررسی كنن.
احساس ترس از خلال سالها و از لابه لای پیكسل های سیاه و سفید این عكس به درون ما رخنه می كنه . خودموبین اونا احساس می كردم در حالی كه محكم به جلویی چسبیدم . چون اون آخرین جان پناه منه.

تو این حال و هوا بودم كه اون بچه رو دیدم . با آرامش در حال قدم زدن است و حتی نگاهش هم به یه طرف دیگه هست. مثل اینكه اصلا نمیترسه.
نكنه اصلا خطری وجود نداره . تو چی فكر می كنی؟
لینك های مرتبط :
طنز برنزی در نمایشگاه كتاب
تخیل كن
تصور كن
دسته بندی : خیال,عكسنوشت,
برچسب ها : عكسنوشت,تصویر,ترس,
روی سنگفرش خیس، تمام سبزهمیدان را دور زد و کشانکشان آوردش تا خانهی دکتر. سنگینی شانهاش را به در تکیه داد و با پا چند تقه کوبید. دکتر گره ربدوشامبرش را که سفت میکرد، در را باز کرد. اول زل زد به داوود، بعد به لاشهی خونی. پشت سر دکتر سایهی مادام از پلهها پایین میآمد.
- غریبهست دکتر، جز شما کسی قبولش نمیکنه.
دکتر از آستانهی در کنار رفت. کف چوبی خانه و راه پلهها تا کنار تخت خونی شد. روی تخت که خواباندش، مادام دوید بیرون. سگی رد خون را جلو در میلیسید. هیکل چاق مادام را که دید چشمهای گرسنهاش را ریز کرد و دم جنباند. مادام نگاهی به انتهای چشماندازش کرد و در را بست.
شب بود. مادام روی رد خون برگشت تا پله، تا اتاق، تا کنار تخت.
- کجا پایداش کاردی این واقت شب؟
- زیر بازارچه افتاده بود مادام، تنش گرم بود، دیدم بخار از دهنش بیرون میزد؛ آخه بیرون سرده مادام.
دکتر پیراهن خونی را تا گره ناف مرد جر داد. زخم آشکار شد. مثل انار ترکیده بود. هنوز خون از آن بیرون میزد. مادام لگن آبجوش را آورد نزدیک دست دکتر. صورت دکتر توی آب لگن موج برداشت.
- سر چرخاندم دیدم کسی نیست. سر شب طرفهای خانهی آوادیس میپلکید. انگار تازه رسیده بود رشت. غریبه باشی اینجا زود لو میری.
- کی بارگشتی داوود؟
بیرون سرد است، مادام - درباره نویسنده
دسته بندی : داستان,
برچسب ها : داستان,میرزانژاد موحد,رشت,
هادی میرزانژاد موحد
تولد ۱۳۵۲- رشت

کودکی اش را بهاقتضای شغل پدر در لاهیجان و هشتپر (تالش) گذراند و پس از آن دوباره به زادگاهش بازگشت.
لیسانس زبان و ادبیات فارسی، ۱۳۷۷ (دانشجوی فوق لیسانس)/ شاعر، داستاننویس و روزنامهنگار/ مدیر انتشارات «فرهنگ ایلیا» و یکی از سه دبیر مجموعهی «دانشنامهی فرهنگ و تمدن گیلان»/ عضو هیات موسس «خانهی فرهنگ گیلان»… از نیمهی دوم دههی ۶۰ شعرهایش در مطبوعات چاپ شد و بعد نخستین داستانش، «گروهبان»، در نشریهی «آوای شمال» (۱۳۷۲) به چاپ رسید.
در مورد برخیها، با برجسته کردن یک مشخصه نمیتوان به جمعبندی و نقد رسید. هادی میرزانژاد موحد از آن دسته است که باید من حیثالمجموع نگریسته شود. وقتی به شعر روی آورد، جوانها با او همراه شدند، وقتی به روزنامهنگاری روی آورد… وقتی به نشر… وقتی به سایر فعالیتهای فرهنگی… . اگر یکه و یگانهی هنری نبوده است، ولی شعرها و داستانهایی از او در حافظهی اهالی هنر و نشریات بهجا مانده که حتی اگر هم در هیات کتابهایی چاپ نشوند، زدوده نخواهند شد.
اگر بخواهیم نقبی به ذهن و دل وی بزنیم، باید سراغ شعرهایش برویم، چرا که درونگویههای تنهایی و هستیشناسانهی اوست. اما موضوع داستانهایش را از تجربههای درونی و شخصیاش نمیگیرد. داستانهایش بخشی از نوستالژی پیرامون و روح جمعی مردمان گیلان است. و نقطهی قوت نویسنده در داستانهایش- اگرچه روایتی بیپیرایه و دیالوگهایی زنده دارد- بیشتر در فضاپردازی است. کلاً هادی میرزانژاد موحد توانایی دارد که فضاهای ریزبافت بسازد و شاید دلیل علاقهاش به عکسها در این است.
او یک پایش در گذشته است و یک پایش در پروژهی مدرنیته؛ نوستالژی تاریخی- بومی را با روایت جزءگرایانهی مدرن میسازد. فضاهای زندگیاش نیز چنین است: انتشارات، خانه و حتی ماشینش: صندلی لهستانی، تابلوهای نقاشی مدرن، چراغ گردسوز، آلات تکنولوژیک، سنتور در پژو ۲۰۶ و…
برگرفته از : سایت پزشكان گیل
متن داستان : بیرون سرد است، مادام
دسته بندی : داستان,
برچسب ها : داستان,میرزانژاد موحد,رشت,
مهدی خلیفه در شکار از لشکر جدا ماند. شب به خانه اعرابی بیابانی رسید. غذایی که در خانه موجود بود و کوزه ای شراب پیش آورد. چون کاسه ای بخوردند، مهدی گفت : من یکی از خواص مهدی ام. کاسه دوم بخوردند، گفت : یکی از امرای مهدی ام. كاسه سیم بخوردند،گفت : من مهدی ام.
اعرابی کوزه را برداشت و گفت : کاسه اول خوردی ، دعوی خدمتکار کردی. دوم دعوی امارت کردی. سیم دعوی خلافت کردی . اگر کاسه دیگر بخوری ، بی شک دعوی خدایی کنی.
روز دیگر چون لشکر او جمع شدند، اعرابی از ترس می گریخت. مهدی فرمود که حاضرش کردند. زری چندش بداد.
اعرابی گفت : اشهد انک الصادق ولو دعیت الرابعه !.
( گواهی می دهم که تو راستگویی حتی اگر آن ادعای چهارم را هم داشته باشی ! )
برچسب ها : عبید زاكانی,
دو سال بعد به مونتانیولا برگشتم تا یکی از از اولین نسخه های کتابم؛ «ملاقات های ملکه سبا» را که در هند نوشته بودم، برای هسه ببرم. روز یکشنبه بود، 22 ژانویه 1961 و شهر کوچک پوشیده از برف بود. طبق معمول؛ اول به ساختمان قدیمی که هسه قبلا در آنجا زندگی می کرد، رفتم و دیدم که درختان پیر چنار در غلافی از سپیدی فرو رفته اند.
بعد به آرامی به طرف تپه ، به سوی منزل فعلی هسه راه افتادم. راه رفتن مشکل بود. چون صدای موتور اتومبیلی را شنیدم ، خود را به کنارجاده کشیدم تا اتومبیل رد شود. همین که اتومبیل نزدیک شد، توقف کرد و دستی از پنجره یخزده اتومبیل برای من تکان خورد و آن دست هسه بود. خانم هسه رانندگی می کرد. سوار اتومبیل شدم و به راه خود ادامه دادیم.

هسه و سرانو
شب با چند تن از شاگردان یونگ ملاقات کردم و با هم درباره فالنامه باستانی چین؛ آی چینگ که به کتاب مقدرات هم معروف است، بحث کردیم. همانطور که قبلا گفته ام این کتاب را ریچار ویلهلم به غرب شناسانده و از آن زمان تا کنون از طریق شیوه یونگی 1 ، در فرهنگ زنده انسان جدید سهمی داشته است. یونگ قانون تقارن زمانی را مطرح کرده بود که بر مبنای آن بین جهان واقعیات عینی و روح انسان ارتباطی است. بدین معنی که هرکدام بر دیگری تاثیر می کند و آن را تغییر می دهد. در لحظات التهابات شدید روحی، وقتی که عشق یا نفرت به نقطه حساسی می رسند، روح در واقعیت خارجی تاثیر می کند و اگر بشود گفت به «تغییر خط سیر ستاره ها» موفق می شود. عیسی گفت :«ایمان کوه ها را به حرکت در آورد» و اسکاروایلد گفت : «طبیعت از هنر تقلید می کند».

پابلو نرودا و سرانو
برچسب ها : با یونگ و هسه,یونگ,هسه,سرانو,پابلو نرودا,آی چینگ,
تبلیغات 
